تبليغاتX
هيچ خبري خوب نيست

چنين حكايت كنند كه شتري را سكرات موت نزديك شد و صاحبش كه اين شتر، سخت عزيز بداشتي بر بالين او حاضر آمد و بر از دست دادنش لختي زار بگريست. آن گاه سر از گريبان غم بيرون بياورد و شتر را بگفت: «اي عزيز، تو خود نيك مي داني كه در زمره نجيب‌ترين و بهترين چارپايان من بودي و از رفتنت غمي سنگين بر دلم خواهد نشست. پس اگر خواسته و وصيتي داري بر من باز گوي كه به ديده منت به انجام آن همت كنم.» و شتر نالان گفت:‌ «چنان كه مي بيني، مرا فرصتي نمانده تا از براي خويش خواسته اي داشته باشم جز اينكه تو را پندي دهم.» مهتر او گفت: «بر من باز گوي تا بدان عمل كنم كه از تو جز خير و بركت نديده ام.»

شتر گفت:‌ « هرگز از تو بر من گزندي نرسيد و مرا نيازردي جز آن زمان كه تو را سفر حج پيش آمد و لاجرم ما را مهتري مي بايست و تو درازگوشي را به مهتري ما برگزيدي كه مهتري نادانان بر خلقي جز تنگ كردن روزگار بر ايشان نباشد. از اين روي تو را پند همي دهم كه زنهار نادان را بر گروهي مسلط نكني كه آن گروه را عذاب اين دنيا و خود را عذاب آن جهان فراهم سازي.

 

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 19:29 | لینک  | 

امروز تبلیغ جالبی تو تلویزیون دیدم

طرف با حرارت این دو جمله رو گفت:

به جای که این که چندین کتاب بخوانید کتاب های .... را چندین بار بخوانید!!!

حالا خودتون می دونید جای نقطه چین چی بگذارید. فرقی نداره.

حقیقتا اینجا آزادترین جای دنیا برای فعالیت های تجاری است. یادم هست که چندسال پیش بیل گیتس مادرمرده ظاهراْ یه چیزی گفته تو این مایه ها که می خواد بازار سیستم های عامل رو در اختیار بگیره... یه حرفایی که بوی انحصارطلبی می داد. چندماه دادگاهیش کردند. تازه گفته بود می خواد این کارو بکنه.

حالا اینجا از تلویزیون رسمی و دولتی طرف رسماْ اعلام می کنه که کتاب های دیگه رو نخونید بیایید مال ما رو بخونید. من که اسم اینو می گذارم انحصارطلبی! شما چی؟ 

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 14:48 | لینک  | 

 

این داستانو بخونید شما هم حتما مثل من خوشتون میاد.

مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد. پسر كوچولو هيجان زده گفت:
"من همون توله رو مي خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:
"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:
"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"


دان كلارك

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 18:51 | لینک  | 

... و گويند ملكي را ناگاه گرسنگي پيش آمد. هر چه بجست طعامي نيافت تا مگر از گرسنگي خويش بكاهد. گرسنگي چندان بر او غالب آمد كه يك سره راه مطبخ بگرفت و در آنجا طعام فراوان بديد. شادمان دست پيش برد تا ظرفي از طعام برگيرد و درد خويش درمان سازد كه كسي دست او بگرفت و بگفت: ملكا! دست از اين طعام بداريد كه نخست اين بنده جان نثار و بلاگردان بايد از آن بچشد تا ملك آسوده خاطر به تناول آن بنشيند. ملك را اين تذكر خوش آمد و گفت: سخن، نغز بگفتي و مراتب بندگي خويش نيك به جاي آوردي. اكنون قدري از اين خوراك بچش كه گرسنگي ما را سخت آزرده خاطر ساخته است. بلاگردان گفت: امر، امر مطاع است اما اكنون زمان چاشت خوردن اين بنده ناچيز است و لاجرم  از خدمت رساني معاف. شايسته‌تر آن باشد كه ملك ساعتي مرا به حال خود بگذارد كه چاشت خويش بخورم، پس آنگه  به خدمت حاضر باشم!

تهران - مهر87

 

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 2:57 | لینک  | 

 

سلام

در پی ابراز احساسات شدید هم میهنان (ما اینیم دیگه!) تصمیم گرفتم عکسمو اینجا بگذارم.

فقط یه جمله توضیحی: اون سمت راستیه منم و سمت چپیه آقا شتر مرغه (اصلا فکر بد نکنید و در آقا بودن این شترمرغ شک نکنید خانوماشون جداْ زشتن!!!).   آقا شتر مرغه  هم به زودی قراره یه وبلاگ بزنه. انشالله...

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 19:28 | لینک  | 

عده اي به خواب رفته بودند و بقيه هم كم كم داشتند آماده مي شدند كه بخوابند. ساعت هنوز 9 هم نشده بود ولي اين خاصيت سفر با قطار است. آدم زود خوابش مي گيرد. بگذريم. در همين احوال بود كه جيغ و داد زني از يك كوپه به گوش رسيد و بد هم بلند بلند داد مي زد كه «طلاهام.. پولام.. داروندارم...» صداي مبهمي به گوش مي رسيد كه سعي داشت او را آرام كند: «... حالا خوب بگرد.. شايد داري اشتباه مي كني... جاي ديگري نگذاشتي؟»

«نه... حتم دارم يكي دزديتشون. زود رييس قطار را خبر كن.»

به زودي رييس قطار و مامور انتظامي سر رسيدند. قرار شد دو طرف واگن را ببندند و همه كوپه ها را بگردند.  يكي اعتراض كرد كه البته وارد نشد. يكي هم گفت: «حالا اگر دزد از واگن هاي ديگر باشد چه؟» كه رييس قطار با خونسردي گفت: «خوب اگر اينجا نبود، واگن هاي ديگر را هم مي گرديم.»

***

در اين ميان اما مسافر كوپه هفتم – صندلي 37 با خود فكر مي كرد: «عجب بي وجدان هايي پيدا مي شوند. آخر مگر مي شود آدم اينقدر رذل و بيشرف باشد؟ زن بيچاره! خيلي مسخره است. من كه باورم نمي شود. نمي دانم چرا خيلي ها نمي توانند از دسترنج خودشان بخورند و مثل انگل ها از موجودات ديگر تغذيه مي كنند. آدم مگر چقدر مي خواهد زنده باشد؟...»

***

مسافري از كوپه اول: «... واقعا عالي است. راهي محترمانه تر از اين پيدا نكرديد؟»

- شما به جاي من. راه بهتري پيشنهاد مي كند؟

-آقاي محترم، رييس قطار شماييد نه من. اين وظيفه شماست كه راه حلي براي اين مشكل پيدا كنيد و حتم دارم كه اين راه درستي براي حل مشكل آن خانم نيست.

 ***

بفرما. فقط بلديم ايراد بگيريم. فقط بلديم طرح مشكل كنيم اما دريغ از يك پيشنهاد سازنده يا راه حل درست.

***

صدايي از كوپه سوم به گوش رسيد: «... من اجازه نمي دهم چمدان هايم را بگرديد. به هيچ وجه.»

رييس قطار با همان خونسردي قبلي خود گفت : «ولي آقاي عزيز، اگر زبانم لال شما دزد نيستيد، دليلي ندارد كه نگران باشيد و به شما بر بخورد. فكر آن خانم بيچاره را هم بكنيد.»

«... بسيار خوب اما من به محض رسيدن از شما شكايت مي كنم. شما حتما بايد براي اين طرز برخوردتان توضيح بدهيد.»

***

نگاه كن. حتي نمي خواهند كمكي بكنند كه مال آن زن بيچاره پيدا شود. واقعاً چرا ما اينقدر از انسانيت دور شده ايم؟ چرا فقط در فكر خودمانيم؟ سر در  نمي آورم. اميدوارم پول هاي بنده خدا پيدا شود. كاش مي توانستم كاري برايش بكنم.

***

زني از كوپه ششم: «شما را به خدا تمام كنيد اين افتضاح را. اگر زن و بچه خودتان هم در اين واگن بودند، آنها را مي گشتيد؟ اصلاً اگر پيدا نشد خيال داريد همه قطار را بگرديد؟ مگر تا رسيدن به ايستگاه چقدر وقت داريد؟ اگر آقا دزده از ترس گرفتار شدن آنها را از پنجره پرت نكرده بود بيرون چه؟»

رييس قطار چيزي نگفت و به كارش ادامه داد ولي همه اينها سؤالاتي بود كه خودش از همان اول به فكرش خطور كرده بود.

***

خدايا چرا نمي خواهند تمامش كنند؟ چرا اينقدر غر مي زنند؟ يعني اگر كيف خودشان را هم زده بودند اين طور صحبت مي كردند؟ ...

مسافر كوپه هفتم – صندلي 37 در همين افكار فرو رفته بود كه رييس قطار به كوپه او رسيد و گفت:‌ «بينهايت شرمنده ام آقا. كيف و چمدانتان را باز كنيد لطفاً.»

- با كمال ميل. بفرماييد!

***

زياد طول نكشيد كه اموال مسروقه در چمدان  مسافر كوپه هفتم – صندلي 37 پيدا شد!

مشهد-80

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 1:13 | لینک  | 

... و از جمله پيشه‌هاي آخرالزمان، مجري‌گري باشد و اسباب آن فراهم نيايد مگر آن گاه كه عجايب صنعتي فراهم آيد كه او را تلويزيون نام همي نهندش.  اين تلويزيون سخت عجيب جادويي باشد كه كسان به تصوير اندر وي شدي و صورت در آن نشان همي دادي و سخن نغز  همي گفتي و ديگران شب و روز به جادوي خود مشغول همي داشتي. پس آن كسان را  كه سخن همي راندي در اين عجايب صنعت، مجري گفتندي كه در بلاد ما ايشان را لابد چند صفت جمع آمدي تا شايسته آن پيشه گردند ورنه اميد بر اين پيشه نتوانند بست. نخست آن كه ظاهري آراسته داشتي سخت غلط‌انداز، دويّم از معارف و دانستني‌ها هر چه كمتر اندوخته داشتي چنان كه دو بيت شعر از حافظ و سعدي عليهماالرحمه نيز به زور توانستي خواندن (آن هم به هزار و يك غلط). سيّم چون ديوانگان لبخند همواره بر لب داشتي. و اما بعد... او را روي همچون سنگ پاي قزوين چندان باشد كه پاي برهنه اندر سخن هر مهمان و كارشناس و مجري ديگر همي دويدي و اظهارنظرها بي‌مورد و نابجاي  همي كردي و زين نمط چندان برفتي كه آن مهمان و كارشناس را چاره‌اي جز سكوت و گوش سپردن به افاضات ايشان نماندي. زيادت بر اين آراستگي‌ها، مجري خود هر چه در چنته داشته باشد كه او را  منفورتر  سازد و لودگي همچون مسخرگان و تلخكان هر چه بيشتر از خود نمايان  كند، لاجرم بر احتمال گُزينش او در اين جادو افزوده همي گردد. هر چه بر درجه مسخرگي و وقاحت ايشان افزوده گردد، بر مقامات ايشان در اين جادو افزوده گردد تا بدان پايه كه گزيده‌‌ترين مجريان در ديدگان بزرگان و اكابر اين جادو همانا منفورترين و مسخره‌ترين ايشان در ديدگان مردم باشند. از اين جادوي تلويزيون و اذناب آن سخن بيش خواهيم گفت. انشالله.    

تهران- تابستان 87

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 20:33 | لینک  | 

پيرزن را هر روز مي‌ديدم كه حوالي ساعت 9 به پارك مي‌آمد، درست رأس ساعت 10 بعد از ظهر يك قطعه گوشت خشك‌شده از كيف كوچكش در مي‌آورد، قدري به آن نگاه مي‌كرد، آهي مي‌كشيد و بعد آن را داخل استخر كوچك پارك مي‌انداخت. چند تا ماهي كوچك جست‌و‌خيز‌كنان از آب بيرون مي‌پريدند، بر سر آن قطعه گوشت نزاع مختصري مي‌كردند و سرانجام وقتي يكي از آنها موفق به ربودن آن مي‌شد، لبخندي از رضايت بر لبان پيرزن نقش مي‌بست.

اين داستان همچنان تكرار مي‌شد و من هر روز كنجكاوتر از روز پيش مي‌شدم. پيرزن تحت هيچ شرايطي اين وظيفه را كه در نظرم بيشتر به يك مراسم آييني شباهت داشت، ترك نمي‌گفت و عجيب‌تر آنكه قطعه گوشت را درست رأس ساعت 10 به آب مي‌انداخت. درست رأس ساعت 10. من اصولاً آدم فضولي نيستم اما اين مورد شديداً ذهنم را آزار مي‌داد.

اوايل، بعضي وقت‌ها كودكم را براي گردش به پارك مي‌بردم. ولي بعداً حتي روزهايي هم كه نيازي به اين كار نبود، صرفاً براي ديدن پيرزن و مطمئن‌شدن از اينكه كارش را تكرار مي‌كند، به پارك مي‌رفتيم. بيشتر از سه ماه مي‌شد. قبل آن را نمي‌دانستم كه چه مدت پيرزن مشغول به اين كار بوده است. اين اواخر ديگر پيرزن متوجه من شده بود و لبخند گرمي نثارم مي‌كرد.  

سه روز پيش بود كه پيرزن طبق معمول آمد. همان لبخند گرم و قدري روي نيمكت نشست تا ساعت 10 شد. اما در نهايت شگفتي من، خوراكي به ماهيان نداده بود. نمي‌دانم چرا آنقدر شگفت‌زده بودم در حالي كه اصلاً به همين دليل مي‌آمدم تا پايان يافتن آن مراسم را ببينم.  پيرزن كه متوجه من شده بود، اشاره‌اي كرد تا  به طرف او بروم.

روي نيمكت كنارش نشستم. نگاهي به كودكم كه در كالسكه بود، كرد و گفت بچه نازي داريد. تشكر كردم.

-        من هم يك نوه داشتم. 10 سالش بود.

-        بود؟

-    بله عزيزم... بود. او را يك به‌اصطلاح ديوانه كشت. يك بيمار رواني. 10 ماه پيش بود. يك روز كه نوه‌ام از مدرسه بر مي‌گشت آن آشغال او را دزديد و يك هفته بعد جسد او را پيدا كردند. خيلي زود، نمي‌دانم چطوري، آن حرامزاده را پيدا كردند. دادگاه تشكيل شد و خيلي زود هم او را تبرئه كردند. باورت مي‌شود؟ بعد از 144 روز حكم دادند و گفتند بيمار رواني است.

-        خوب باورش واقعاً سخت است.

-    ولي عين واقعيت است. به هر حال اين همه بدبختي نبود. دخترم خيلي زود دق كرد. و دامادم بعد از شنيدن حكم دادگاه ديوانه شد.

-        متاسفم. سرگذشت تلخي بود.

-        و من درست  145 روز است كه اينجا مي‌آيم...

نمي‌دانم چرا بي‌اختيار با شنيدن اين حرف ترس برم داشت.

***

يك هفته بعد از تبرئه شدن آن حيوان او را با يك حيله ساده به خانه كشيدم. زياد سخت نبود. او را بيهوش كردم و در همان حال  قطعه‌قطعه‌اش كردم. درست 144 قطعه مساوي و گوشتش را خشك كردم. بقاياي جسدش را سوزاندم و از  145 روز پيش تا ديروز هر روز يك قطعه از آن گوشت‌ها را براي اين ماهي‌ها مي‌آوردم! حالا ديگر خيالم راحت شد. مي‌دانم آن حيوان ديگر وجود ندارد تا خانواده ديگري ر ا از هم بپاشد. دخترم من اينجا مي‌نشينم و منتظر مي‌مانم تا بروي دنبال پليس. مي‌دانم كه مرا هم به‌خاطر بيماري رواني تبرئه مي‌كنند!

***

وحشت‌زده از جا بلند شدم. به طرف خانه راه افتادم. در اوج وحشت به تنها چيزي كه نمي‌انديشيدم، رفتن به اداره پليس بود. حتماً آن پيرزن قصه خود را براي ديگران هم گفته و نمي‌دانم چه كسي خود را راضي مي‌كند تا او را به پليس معرفي كند.

 

تهران - بهار 87

 

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 20:30 | لینک  | 

... و نيز آورده‌اند كه دندان زدن بر پوست خربزه را فوايد بسيار باشد كه نور ديدگان را قوت همي دهد و دندان‌ها سپيد و تميز همي گرداند و نوك بيني را درخشان و تابان همي سازد. و اما قوت يافتن نور ديدگان از آن باشد كه به وقت دندان زدن بر پوست خربزه از نزديك بر او خيره شوي و اين سبب فزوني و زيادت نور ديدگان باشد. و اما سپيدي دندان‌ها خود بي‌نياز از توضيح باشد:

آن را كه عيان است

چه حاجت به بيان است

و هم نوك بيني از آن درخشان گردد كه به وقت دندان زدن، لابد بر سطح نمناك خربزه سوده همي گردد و لاجرم چون در يتيم همي بدرخشد.

 

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 20:27 | لینک  | 

موجود تازه متولد شده تكاني به خود داد، دست و پايي زد، از سر خستگي خميازه اي كشيد و سپس سرپا شد. نگاهي به دستها و پاهاي خود انداخت. شش‏تا بودند. شش عضو بسيار نحيف و لاغر كه اصلا چنگي به دل نمي‏زدند. قدري دقت بيشتر باعث شد تا چيز بهتري را در خود كشف كند. دو جفت بال شفاف كه در پشتش قرار داشتند. از اين دو جفت بال بيشتر خوشش آمد. محض امتحان تكاني به آنها داد. اما هنوز ياراي بلندكردن او را نداشتند. مي‏بايست قدري صبر مي كرد. در مجموع از شكل و قيافه خود چندان راضي نبود. اما چاره‏اي نبود. بايد مي‏ساخت. تكان ديگري به خود داد و اين بار به پرواز درآمد. از اين پرواز احساس خوبي به او دست داد. چرخي در هوا زد و دوباره درست به همان جاي اول بازگشت، دومين احساسي كه به او دست داد، نوعي غربت بود، دنبال چيزي يا شايد هم‏نوعي مي‏گشت. دوباره به پرواز درآمد و اين بار بيشتر جلو رفت تا به چند موجود شبيه خودش رسيد، از خود پرسيد: راستي من چه هستم؟ بروم  از اينها بپرسم. شايد بدانند. جلوتر رفت و خطاب به يكي از آنها گفت: «دوست عزيز. ممكن است لطف كنيد و بگوييد ما چه هستيم؟» آن يكي با تمسخر گفت «ما؟ خوب معلومه ديگه . ما مگسيم!» مگس؟  مگس؟ ...  چند بار اين اسم را با خود تكرار كرد ولي اصلا از آن خوشش نيامد. گفت: «ولي ببخشيد: ممكن است بفرماييد ما مگسها چه كاري داريم؟» يكي ديگر با لودگي گفت: «چه لفظ قلم هم حرف ميزنه خير سرش.» و بقيه زدند زير خنده. همان اولي جواب داد: «خوب، كار ما اينه كه روي كثافتها بنشينيم و از آنها تغذيه كنيم.» روي كثافتها. ولي اين كه اصلا جالب نيست. در واقع، خيلي هم چندش‏آوره. مگس تازه متولد شده اين را گفت و از آن جمع دور شد. در همان حين كه دور مي‏شد، يكي ديگر از مگس‌ها گفت البته همش اين نيست آقا پسر. ما روي شيريني‏جات هم مي‏شينيم و كلي حال مي‏كنيم. ولي مثل اينكه او اين حرف آخري را نشنيد يا شايد برايش جالب نبود. چرخ ديگري زد و احساس گرسنگي كرد. كمي آن طرف‏تر (آن طرف اتاق روي يك ميز ناهارخوري) قندداني قرار داشت و كسي درپوش آن را  نگذاشته بود. نا‏خودآگاه جذب آن شد و به حكم غريزه روي يك حبه قند نشست. خرطوم درازش كار خود را به خوبي انجام داد. ديگر احساس ضعف نداشت. ولي به اين فكر افتاد كه مگس بودن چيز مزخرفي است. دوست نداشت مگس باشد. در همين افكار بود كه ناگهان صدايي به گوشش رسيد كه مي‏گفت: عزيزم آن مگس‏كش را كجا گذاشته‌اي. بين شنيدن اين جمله و لحظه‏اي كه انگار تمام دنيا را روي سرش كوبيدند و دردم جان سپرد، زياد طولي نكشيد. راحت جان داد. ولي هنگام مرگ چيزي جانكاه تر بود كه او را رنج فراوان داده بود. او را با چيزي به اسم مگس‏كش كشته بودند و اين باز تاكيدي بر آن  بود كه او چيزي جز يك مگس نبود و او نمي‏خواست كه  مگس باشد.

مشهد بهار 77

نوشته شده توسط ابراهيم عامل محرابي در ساعت 19:58 | لینک  |